تبليغاتX
دریاچه ی نقره ای

دریاچه ی نقره ای

همانند موجی نا آرام به ساحل نگاهم بر می خوری

چه زیبا ماسه هایم را ذره ذره همراه خویش می کنی

و چه قدر زود در تو حل می شوم

و از این ساحل نو چیزی باقی نمی گذاری

انگار از ابتدا حضوری نداشته، دور می شوی..................

+نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت22:23توسط سبز عاشق | |

بتاب ای کرم شب تاب

بتاب

بر پهنه ی این آسمان ظلمت گرفته ی

غم اندوده خاکستر نشان

تا شاید دوباره

خونی تازه

در رگ های ناظران بر حق این مسیر یخ زده

بدوانی

تا جان بگیرند از نو

اندیشه هایی ژرف و پایان ناپذیر

و ظلمتشان را راهی گورستانی از روشنایی نمایند

در ابدیتی میزان

با داوری بر حق

+نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت19:15توسط سبز عاشق | |

باز باران !

باز باران!

  نه نگویید با ترانه! 

  میسرایم این ترانه جور دیگر:

باز باران بی ترانه 

                دانه دانه

                     می خورد بر بام خانه

یادم اید روز باران...

پا به پای بغض سنگین  

         تلخ و غمگین               دل شکسته               اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم   

                 میدریدم قلب خود را    

        دور میگشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان...    

          می شنیدم از دل خود  

            این نوای کودکانه

پر بهانه        

   زود برگردی به خانه      

            یادت اید؟؟ هستی من!

ان دل تو جار می زد

این ترانه...

باز باران باز می گردم به خانه...

 

 


دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

 

+نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت18:5توسط سبز عاشق | |

روزی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 

         تمام شب برای با طروات ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

          پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

         تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

                  

       و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

                               

      دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

           همین بود آخــــــــــــــرین حرفت....

 

     و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بر روی اشکی

 

     از جنس غروب و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 

     نمیـــــدانم چــــرا رفتــــــــــــــــــی!!؟؟؟؟

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

 

 شاید خطا کردم...

 

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

 

نمیدانم کجــــــــــــــا؟؟؟؟

 

تا کـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

برای چــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ولی رفــــــــــــــــــــــتی...

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت،تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

 

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مـــــــــــــرد

 

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

و من با اینکه میدانم تو هرگـــــــــــز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان تـــــوام...

 

برگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد...!!

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم..

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاییزترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

نمیدانم چــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟

 

شاید به رسم عادت پروانگی باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعـــــــــــــــــــــــــــــــا کردم

 

 

 

 

میگن اگه از چیزی که خیلی دوس داری بگذری و به خدای مهربون محولش کنی اگه قسمتت باشه ، اگه تو و اون چیز یا شخص لایق هم باشین به خواستتون می رسین ،

 پس دیگر خدا داند پایان قصه ی ما را

 که هر روز شدس اشکی

به روی آبی ترین موج تمنای دلم با او

+نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت18:5توسط سبز عاشق | |

انالله و انا اليه راجعون داييم فوت کرده

دايي که تمام خاطرات شيرين بچگي بود.

کاش دوباره آغوش گرم و بزرگ و پرمهرتو به روم باز ميکردي و با صداي قه قهه هاي بلندت به رومون مي خندیدی...

کی باورش میشه قامت رعنا و زیبات الان زیر خروار خروار خاک مدفون شده...

کی باورش میشه ما داشتیم از مهمونای تو برای سومت پذیرایی میکردیم

کی باورش میشه به همین آسونی از بینمون رفتی

کی باورش میشه چهار روز از اون شب دردناک که مارو تنها گذاشتی و پرکشیدی به سمت همونی که به وجودآورده بودت گذشته....

کی باورش میشه...

اما باورمون میشه که تو سبز بودی و سبزهستی...و سبز...

+نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت17:27توسط سبز عاشق | |

 

    می خواستم تکراری نشه این بار

    برا همین امروز اومدم بگم که

      دی دی دی دیم

     دیروز تفلد وبلاگم بودش

  ۲سالگیت مبارک

تقدیم با عشق فراوان به خودم

+نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت11:19توسط سبز عاشق | |

روزگاری قول داده بودی

           روزگاری قول داده بودی فراموش نکنی تمام هویتم را

از یاد نبری خویشتن را

            قصد باریدن تنها نکنی

دیگر حتی قصد بودن تنها، حتی نکنی

   این رویهای رنگارنگ

   این پیام های خوش رنگ و خوش طعم بازرگانی چند لمحه ی روزگارم نیز،

حتی برایم به سان باغی پر از گل و سبزی ارزش داشت

   این آمدن های غیرممکن

   این رفتن های نامتناهی

         این میل کردن های بی حد و متناهی

بگو دیگر چگونه میشود رسم کرد نمودار محبت تو را

         که به پوچی می گراید

رسم روزگارت را عوض کردی، شهرت را عوض کردی،

   نامت را ، نشانت را، خاطرات و روزگارت را عوض کردی

           اما آمدم تا بگویم

           باور کن

           باور کن به جان تمامی آن حدهای متنهاهی حقیر محبتت

         از عشق گریزی نیست...


+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور1389ساعت13:8توسط سبز عاشق | |

خبر اول روزنامه های شهر:

ماهی قرمز سارا دزدیده شد!

خبر بزرگ روز بعد!

ماهی سارا

زنده پیدا شد.

یک پسر، گناه نگاه نکرده به سارا

و دزدیدن ماهی قرمزش

همه خیابان قضاوت کردند

حق با ...

فردا پشت میله ها

پسر اعتراف کرد:

سارا مرا دوست نداشت.


پست پایینم ماله امروزه ببینیدش

کتاب:ستاره های شمالی





+نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت19:54توسط سبز عاشق | |

دیگر برای آینه حاشا قبول نیست 

                          این را دل تو گفت "تمنا قبول نیست!"

عشق مرا همیشه به بازی گرفته ای

                           قانون مهر پیش شماها قبول نیست؟!

وقتی که عشق توی دلت رنگ باخت؛سوخت،

                           جر می زدی:"نخیر آقا! قبول نیست!"

باشد! دوباره بازی از اول؛ ولی نگاه!     

                          - دل می بری و می بُری ازما؟ قبول نیست!

حتی دلم برای صدای تو تنگ شد           

                         دست کمش بگو تو همین را: «قبول نیست»

هر شب صدای قافیه را کوک می کنم؛   

                         شاعر شدن برای تو اما، قبول نیس

آن دختری که زنگ غزل بیست می گرفت،     

                         توی کلاس عشق تو حالا قبول نیست

قدری کنار ساحل چشمان من بمان           

                         دریا شود برای تو حتی؛ قبول نیست؟!

من کوه نیستم و تو هم سنگ؛ می رسیم !        

                        کاری نکن بگویمت آن جا قبول نیست


کتاب:ستاره های شمالی

+نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت19:37توسط سبز عاشق | |

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن

آرام تر که شدم

شعری از دفاتر دریا می خوانم

و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق

خیره می شوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده یی آخر ؟

+نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت19:26توسط سبز عاشق | |



دلم تنگ است ...



+نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت11:44توسط سبز عاشق |

سکانس های بی مخاطب

 

  سکانس اول ( دیگر از ضمیر دوم شخص مفرد، گذشتم! )

  من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب این صفحه بگویم که دوستش دارم ولی ...

  سکانس  دوم

  این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد... این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون ... این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا... این روزها که روانداز بهانه، روی حرف هایم کشیده ام... دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم، هیچ وقت!

  سکانس سوم ( من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم! )

  من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم: نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم، او می فهمد، مهربانی می کند، و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش می کند در تار و پود لحظه های من ... او می رود و فرار می کند از حقیقت، از خاطره، از دلتنگی و ... درخت پشت پنجره آشنا پیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام! من از این تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران، بدم می آید. من از دست این اکنون پر از بی تابی، از این ترک کردن های غیر منطقی، خرد شده ام و خسته!

  سکانس چهارم

  پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز طوفان زده. مثل همیشه شعر دارد از سر و کول ذهنم بالا می رود:

  بس است چله نشستن، گذشت فصل صبوری...

  این بغض ناخوش احوال حتما دلیل دارد... دیوارها تو را فریاد می زنند و من- سراسیمه- خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم...!

  یک لحظه تو را دیدم و نگاهم - سال ها- زندانی جزیره پنجره ها شد... !

  این شعر های سر به هوا، دست از سر من برنمی دارند، هرگز. می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم. می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به دیوار بالشم. می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم ( بهتر است این "می شود"ها را "شده" کنم! ) اما اشکالی ندارد. البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سکانس های خیس، برنمی آید. من دیگر هرگز خودم را هزار بار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا ...

  سکانس پنجم

  من دارم به سوی خودم می روم، به سمت اراده. دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور. من هستم و من و جاده ای رو به آفتاب و امید.

  سکانس ششم

  من خیلی دوستش داشتم و ... و ... دارم(!) تا همیشه دنیا!

 

هیچ وقت صداقت چشمانم را باور نکردی...........


چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را ***

                                        که کس آهوی وحشی  را از این خوش تر نمی گیرد



میگن اگه از چیزی که خیلی دوس داری بگذری و به خدای مهربون محولش کنی اگه قسمتت باشه ، اگه تو و اون چیز یا شخص لایق هم باشین به خواستتون می رسین ،

 پس دیگر خدا داند پایان قصه ی ما را

 که هر روز شدس اشکی

به روی آبی ترین موج تمنای دلم با او



حالا بگذار باد بیاید

حالا می دانم سلام مرا به هرچه هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند

یادت نرود، گلم، خوبم، به جای من

از صمیم همین زندگی، سراروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست...

تنها، جان تو و جان پرندگان پربسته ای، که دی ماه، به ایوان خانه می آیند

خداحافظ...

.

.

.

.

.

سلام .

+نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت8:45توسط سبز عاشق | |

جنون هر شب و روز من

 

این روز ها  که انگار به کابوس مجنون وارت دچار شده ام

چه قدر زمان دیر می گذرد در برابرم

                تو در گوشه ای نشسته ای و مشغول رسیدن به آینده ات هستی

اما من احمق هنوز در حال فکر کردن به تو

                           در حال برباد دادن تمام زندگانی و آینده ام هستم

رویاهای کابوس وارت را یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم ورق می زنم

                                 تا بلکه دور شوی

اما نمی دانم چرا با هر حرکت در حال نزدیک تر شدنی

 بگیر از من

              بگیر از من

                            خدایا بگیر از من این کابوس دیوانه وار زندگی خوارم را

              بگیر از من این کابوس را

                                             که تمام زندگانیم به تاراج رفت

بگیر از من آن وجود سرد و پرالتهاب را

             دیگر نمی خواهم با او وارد دنیای مستی و جنون شوم

نمی خواهمش

 او را از یاد و فکر من دور ساز

آن وجود سنگی و سرد را دور ساز

 

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را ** هر که را بوده است آه سرد، می داند که چیست


چهارشنبه  29/2/1389

 

راستی می دونی که من از رنگ زرد تو نوشتن هام متنفرم.دلیل رنگ زردم همینه...

 

 

سرنخ

من سر به زیر و سر به هوا... بادبادکم

غافل از اینکه گشت رها بادبادکم

 

هر شب من از ستاره خود می کنم سوال:

« تنها چرا نهاده مرا بادبادکم؟ »

 

مادر بزرگ گریه ی من! با دلم بگو

رفته است و برنگشت چرا بادبادکم

ای کاش می شد این که کنم بار دیگری

از پشت بام خانه هوا بادبادکم

*

آن سوی ابر، هم شده پیدات می کنم

با سرنخی که مانده به جا، بادبادکم!

 

 محمد کامرانی اقدام

+نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت8:5توسط سبز عاشق | |

سلام اي هميشه بهار من

ببين

تمامي واژگانم را اسير خود کرده اي

ببين

يک لحظه وانمي گذارندم به حال خودم

تو را به آن خدايي که وجود سبزت را خلق کرد تا سر راه من قرار بگيري قسمت مي دهم

بگو از من شيدا دست بردارند

وجودم تحليل رفته

در پس پرده ي انتظار طولاني تو

کي اين پرده هاي غيبت را کنار خواهي زد تا چشمان زيبايت دوباره گرمي وجودم را بر من بتابند

کي زمانمان به پايان مي رسد

اي هميشه بهار من

اميدوارم که هميشه ي هستي

سبز باشي و پايدار

دستانم ، آري دستانم مدام براي کوتاه کردن راهت به بالا بلند شده اند

گويي قصد کوتاه آمدن هم ندارن

پاهايم، آري پاهايم در جست و جوي حضورت پي در پي مي کاوند تمامي راه هاي ممکن رسيدن به تو را

چشمانم ، آري چشمانم ، چشمانم مي کاوند تو را مدام در گستره ي بزرگ کيهان رو به رويشان

اما

نمي يابند چيزي مگر گمراهي بيش تر را

گمراهي بيش تر در راه تو

پيدايم کن

پيدايم کن در بين آدميان غربت زده ي اطرافم

نمي خواهم از اين کوفيان باشم

نمي خواهم

پناهم ده

مرا در آغوش خويش پناه ده ، که بي تو سرگشته ترينم

اي هميشه بهار من

دستانت را دراز کن تا لمس کنند زندگي اي را که بايد جان دهند از نو

بر  سرعت گام هايت بيافزاي تا پيدا کنندم در ميان سياهي هاي اطرافم

به چشمانت بياموز که ببينندم در اولين ثانيه برخورد تلالوي ديدگانمان

و بياموز حس کردن عطر بدنم را

تا هرگز از خاطرت محو نشود تمام هستي ام را

 

چه قدر خسته بشم ؟

چه طور می تونم این رازو مخفی نگه دارم ؟

هرچند ترسیده ام، هرچند چشم هامو بسته ام

هرچند احمقانه است باز هم صبر می کنم

هرچند دارم به خودم دروغ می گم

هرچند که مثل یک احمق پشیمونم

با این که عصبانیم بهت فکر می کنم

قلبم داره دنبالت می گرده ...

با وجود پایان عشقمون با یک خداحافظی

من بازم دوستت دارم ...

+نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت22:39توسط سبز عاشق | |

می بینم صورتمو تو آینه                          

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد

اون به من ، یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هرچی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم میگم که این صورتکه

می تونم از صورتم ورش دارم

می کشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

میگه این تویی نه هیچکس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازش مونده به جا

آینه میگه تو همونی که یه روز

می خواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

غریبی ، تو قلبت می میری

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم می گن

چشم امیدو ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون

 

 

یادت بخیر فرهاد

روحت شاد و قرین مهر الهی

+نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت0:15توسط سبز عاشق | |