|
شاید پایان راه نزدیک باشد ( حتی برای من در این لحظه ) ای مسافر همیشه در راهم در انتظارت هستم به سبزی تا تو هستی من نیز سبز خواهم بود تا تو هستی من نیز خواهم بود ... می ترسم از آن روزی که نبودنت را القای وجودم کنند این جا آدمیانی غربت زده همگی در پی اصرار نبودن تو به این خسته ی عاشق هستند ای سرآغاز هرآن چه روشنایی در وجودم وجودت را باور دارم با تمام روشنایی های وجودت سلام دوستان عزیز و همیشه همراهم شاید تعجب کرده باشین که یه مدت از آپام خبری نبود و الان هم یکدفعه با هم 3 تا پست گذاشتم . ولی متاسفانه یا حالا نمیدونم هرچی یه مدتی نمی تونم دیگه بیام . ممکنه 1 ماه باشه یا حتی بیش تر . اما سعی می کنم هرچند وقت یک بار بیام کافینت و سری به همتون بزنم . راستی برا هر 3 کارم ازتون انتظار دارم کام بذارینا ! باشه ! قول قولا . دوستون دارم شاد باشید منم فراموش نکنید لطفا برام دعا کنید که هرچه زودتر مشکلم رفع شه .
بارانی از تو باران باریده همه جا خیس شده ولی در وجود گرم و پرالتهاب من آتشی که از دیر زمانی پیش هیزمش را تو فراهم کردی ، هنوز در حال سوختن است ...
کاش می دانستی ، این جا ... کاش می دانستی ، این جا شب ها بی تو چه قدر بی معنی و بی مفهوم اند کاش می دانستی این جا بی تو لحظه ها به اندازه ی قرن ها طولانی و گاه به اندازه ی چشم بر هم زدنی می گذرند ... می گذرند و می روند ... می روند و می روند ... همان طور که تو رفتی همان طور که تو رفتی همان طور که تو در این وادی سرگردانی و حیرانی به تنهایی سفر آغاز کردی و مرا با تنی لرزان و نالان رها کرده رفتی کاش می دانستی این جا ، لحظه ها بی تو در خود گم گشته و تباه شده اند دیگر سبزی ام رو به پایان می رود دیگر سبزی رو به پایانی عظیم و جاودانه ... نه ... بایست نه ... نباید ... نه کاش می دانستی ، این جا دل مردمان ... کاش می دانستی این جا مردم ... دوستت دارم ماه نقره فام من به دریاچه ی تنهایی و نقره ای من امشب بتاب که بی تو سرد و غریبم ... که بی تو ....
storyman عزیزتولدت مبارك Spanish:
Feliz Cumpleaños اینم آدرس جناب storyman : http://www.laspalmas.blogfa.com
باور کن
ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند ، همینطور بی
وزن و بی هوا آمدم بگویم : تولدت مبارک
سعید عزیزتر از جانم . داداش خوشگلم . امیدوارم
همیشه تو زندگیت موفق و پیروز باشی. همیشه از خدا
شاکرم به خاطر دادن تو به من . تو بهترین
هدیه الهی هستی برام . فکر می کنم روز تولدت خدا تموم فرشته هارو جمع کرد تا تو به
این نازنینی رو به ما هدیه کنه . سعید قشنگم،
داداش نازنینم تولد 23 سالگیت مبارک .
شش سکانس سکانس
اول نشسته ام روبه روی
حضورت . دقیق شده ام به حرف زدن ها و برخوردهایت با دیگران ، با خودم و با
خودت . هر بار که به تو نگاه می کنم ،
اشتیاق به دانستن جواب یک سوال ، تمام ذهنم را به هم می ریزد . دلم می خواهد این
سوال هزار بار مطرح شده ، دست از سرم بردارد ... اما دست برنمی دارد و این دلبخواه
من نیست . می خوام یک سوال نپرسیده را مطرح کنم . نمی دانم بپرسم یا نه ؟! جواب آن
برای خودم خیلی مهم است اما مطرح کردنش خیلی سخت است و ... سخت . از این نظر می
گویم سخت که هیچ وقت به جواب واقعی اش نمی رسم . سکانس دوم ( باید سریع بروم سر اصل مطلب ) سوال من این است ( بگذار یک نفس عمیق بکشم ) .حتی
نوشتن این سوال هم نفسم را بند می آورد : " تو واقعاً دوستم داری ؟! " چرا تعجب کردی ؟ ... ! نه ، لطفاً نگو که سوالم
بچگانه است . لطفاً نگو " تو خودت باید از رفتار من بفهمی که دوستت دارم
" . لطفاً نگو ... من به رفتارت با خودم و با دیگران ، خیلی دقیق
شده ام . تو با همه آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من ! تو حتی با
افرادی که دوستشان هم نداری ، بامهربانی و احترام برخورد می کنی . از کجا باید
بفهمم که دوستم داری . نکند که من برایعت مثل دیگران هستم ، بدون کوچک ترین تفاوتی
؟! نکند ؟! سکانس سوم ( من از لهجه فلسفی ات بدم می آید ) من این حرف ها را قبول ندارم که " باید به
همه مردم به یک چشم نگاه کنیم . باید از هیچ کس توقع نداشته باشیم . باید ... و
باید ... " به نظر من ، ما باید به دیگران بااحترام و
مهربانی برخورد کنیم . اما باید با افرادی که خیلی دوست مان دارند یا خیلی دوستشان
داریم ، به شیوه ای متفاوت رفتار کنیم – البته ، این تفاوت در رفتار باید طوری
باشد که فقط خودمان و شخص موردنظرمان آن را تشخیص دهیم . به نظر من ، ما باید از
افرادی که خیلی دوستشان داریم ، توقع داشته باشیم ! ( کجای حرف من نادرست است ؟؟؟
( ما آدم هستیم و آدم هم توقع دارد . من می پذیرم که باید – در این زمینه – سطح
توقعات مان را پایین بیاوریم . اما این قانون را در رابطه با عزیزترین افراد زندگی
مان ، قبول ندارم . قبول ندارم و ... قبول ندارم . سکانس چهارم ( امیدوارم از سه جمله آخر این
سکانس ، دلخور نشوی ) من دارم به تو و حرف ها و رفتارت فکر می کنم .
تو می گویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها می دهی
. اما من این حرف ها را لمس نمی کنم . من این بها دادن را درک نمی کنم – و این
موضوع عجیب مرا اذیت می کند . تو متوجه نمی شوی اما این موضوع دارد مرا ثانیه
ثانیه اذیت می کند – شاید تو داری به شیوه خودت به من محبت می کنی . اما این شیوه
، همان شیوه ای است که برای همه اطرافیانت به کار می بری . برای همه ... تازه ! تو
در هزار موردی که پیش آمده است همیشه دیگران را به من ترجیح داده ای . همیشه خودت
و دیگران را به من ترجیح داده ای . سکانس پنجم لطفاً یک روز واقعاً درک کن که باید مرا دوست
داشته باشی ، خیلی ! تو الان سرت شلوغ است و نمی
خواهی درک کنی که من چه می گویم . امیدوارم روزی که در این مورد با من هم عقیده
شدی ، روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم . درغیراین صورت ، با تمام احساسم برایت متاسفم !!! سکانس ششم در ازدحام بی وقفه
سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم ، دوستت دارم !
امشب باز مي خواهم بگويم مي خواهم بگويم از تو که حال
فرسنگ ها از من دوري و در دوري خود بي خبر و بي
حواس به من به سر مي بري اي رفيق خوب و خودخواه من کاش
مي توانستم اين فاصله را از ميان برداشته
و پلي از محبت و عشق به روي ماهت مي گشودم پلي از عشق و صداقت لبريز لبريز از سادگي دلداگي ام به
تو ، که در آن سخن از عشق هرگز از خاطرمان زدوده نشود و بتوان با افتخار به خود
بباليم که آري اين ما بوديم و آغاز
عشقمان و اين ما هستيم و راه طويل و
دراز و سبز پيش رويمان هرکسي اين ها را مي خواند
ناخواسته عاشقم مي شود! جز تو! ( ولي نمي
داند که اين ها تنها متعلق به توست !) تويي که حتي نمي خواهي بداني
و بفهمي تمامي اين نگاره ها براي توست تويي که به من آموختي عشق
يعني تو يعني نديدن غمهاي پاک و
صادقانه نشسته بر صورت زيباي تو طاقت نديدن حتي اندکي نگراني
بر چهره ي افسونگر و چشمان ، چشمان دلربا و ويرانگر تو تويي که حتي از من بي خبري يا
خودت را به در بي خبري و ندانم کاري زده اي شايد روزي اين نوشته ها را
بخواني آرزويم اين است در آن لحظه که
چشمانت ، آري چشمان زيبايت با نوشته هايم تلاقي نمود مرا و عشقم را به خاطر آوري اي عزيز سبز وجودم اي خاطره ي زيباي دلدادگي چشمان تو افسونم مي کنند افسوني که از برق نگاهت مي
تراود نا خواسته تمام وجودم را به آتش مي کشد آتشي که تنها دليل شعله
کشيدنش تويي و نگاه گيرايت به روي
جهان اطرافت به پاکي نگاه کودکي در جست و
جوي ابرهايي در آسماني دور از نگاه عاشقش نگاهي با بيان هر چه زيبايي
در جهان که مرا نويد مي دهند روزي در
طوفاني از تو بر گرد وجودم ابتدا از برق نگاهت شعله ور گشته سپس خاموش خواهم شد آري خاموش در برابر تو واي که اين خاموشي در برابر عشقي چون تو چه قدر گوارا
و شيرين خواهد بود چشمانت مرا افسون مي کنند
افسوني که حتي ازآن بي خبري !!! ای تویی که مرا سبز عاشق
خواندی از عمق وجودم چشمانت مرا افسون مي کنند
افسوني که حتي ازآن بي خبري !!! شهریور 88
شعر - عزیز دلم ---------------------------------------- " عزيز دلم " وقتي دلتنگت مي شم ُ وقتي ازم دوري وقتي تنهام و نمي دونم چه جوري برسم به روزاي خوبي که باهم داشتيم. ما آيندمونو تو يه زميني کاشتيم که هيچي ازش سبز نشد جزغصه ي زياد ، گريه ي خود به خود ! وقتي که عشق تنهات مي ذاره بي خبر وقتي که مي گه همه چيز ُ با خودت ببر تا اثري نمونه از خاطره هامون مثل وبا ، مثل سل ، شايدم طاعون که وقتي مياد همه چيز ُ با خودش مي بره ندونستن دليلش ... واسه هر دومون بهتره ! ما تو اين سختي ها عشق ُ شناختيم فکر مي کرديم مي بريم ولي ... باختيم ! وقتي به روزاي قشنگمون فکر مي کنم به اينکه چه جوري بودم و چه جوري شدم به اينکه چرا فاصله بينمونه به اينکه چه حسي الان تو جونـمونه وقتي يه آهنگو هميشه گوش مي دي ميله هاي قفس تنهايي تو جوش مي دي راه فرار ِ تو تنگ تر مي کني دلتو از ايني که هست سنگ تر مي کني ! وقتي تمام تلاشت اينه که مال هم نشيم طعم شيرين ِ شکست خوردن ُ بـچـشيم وقتي مي خواي عشقمون ، مثل سردرد شه وقتي مي خواي جدايي بي برو برگرد شه کاري ازم بر نمياد... عزيز دلم دلم يه مدت زياد... تنهايي مي خواد... عزيز دلم ! ما تو اين سختي ها عشق ُ شناختيم فکر مي کرديم مي بريم ولي ... باختيم ! میلاد تهرانی
طرح - شوالیه ---------------------------------- از چشمانت مي افتم ! آنسان که ، شواليه اي از اسب. آنسان که ، شايسته ي شاعري چون من است !!! میلاد تهرانی
بیش تر از آن
چه فکر می کنی دوستت دارم . تویی که هیچ
وقت به هیچ چیز ... فکر نمی کنی
!!! "میلاد تهرانی" نقاشی تو را
می کشم ، ولی به جای
رنگ قرمز به قلب فلزی
ات ضدزنگ می زنم
! تا از آسیب
اشک هایم در امان باشد
!!! "میلاد تهرانی"
|
About![]()
سفر ایستگاه Archivesهفته اوّل آبان 1388هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 Links
عشق پر زده_ حسانه جون
نگاره های من |